Friday, January 11, 2013

Facebook

به اطلاع همگان می رسد که فعالیت این سایت در فیسبوک به آدرس زیر از سر گرفته می شود البته وقتی که تعداد اعضا به تعداد قابل قبول برسد
http://www.facebook.com/IranLDD

ظاهرا کسی مایل به عضویت نیست

Sunday, September 11, 2011

کارهای خانه

با عرض سلام خدمت همه دوستان مدتی درگیر بودم و نتوانستم آپ کنم و شرمنده ام. راستش وقتی میبینم دوستان کامنت نمی گذارند و هیچ ارتباطی نیست هم خوب دلسرد می شوم. ظاهرا همه فقط می خواهند زود به زود بخونند.در ضمن ترجمه کردن کار وقت گیری هست اگر کسی هست که می تواند و مایل است در ترجمه متون با من همکاری کند من می توانم زودتر آپ کنم. خمت اون آقا یا خانمی که نظر آخر را گذاشته بود عرض کنم که من نخواستم کسی منتم رو بکشه در مورد مطلب دومی هم که نوشته بو باید بگم که خوب این هم یکی از دلایلش بود و فکر نمی کنم اشکالی داشته باشه در همینجا از هر کسی که علاقمند است و با من تماس بگیرد استقبال می کنم. در انتها خواهش می کنم که زحمت بکشید و یک نظر ترجیحا با اسم بگذارید. در این پست گفته های دو زن را می گذارو که امیدوارم خوشتان بیاید

To New At This: Sir, I have found that when I am ordered not to use women friendly modern day appliances I am taken to a very, very submissive, passive, and extremly feminine place. As I am hand washing dirty dishes or scrubbing the kitchen floor on my hands and knees not only am I connecting with a very personal tender side of my gender but I am also thinking of the past women in my family, this is how they also pleased and served their husbands. When I am given a long list of housework tasks to perform due to my misbehavior I at first feel resentment, my HOH sees it in my face and quickly paddles it away. Then as I am set to work completing each assigned duty (which I feel is women's work anyway) I have a feeling of great accomplishment as my HOH closely inspects my work and either orders me to the next chore or makes me take a spanking and re-do my sloppy, lazy work. My HOH said he notices that I become very pliable, soft and yielding, eager to serve and please after a weekend punishment of nothing but spankings, scoldings and good old fashioned housework. My HOH wants me to add that no complaining is allowed or tolerated and that I am made to also keep up with the regular housework as well. Sir, my HOH hopes this helps will assist you with your decision. Also, that LDD finds it suitable for posting. Very humbly, Scullery Girl

من تازه با این سایت آشنا شده ام. من دریافته ام که وقتی به من دستور داده می شود که از وسایل خانه داری مدرن استفاده نکنم من در یک جایگاه بسیار متواضع و تسلیم، منفعل و به شدت زنانه قرار می گیرم وقتی که من ظرفهای کثیف را با دست می شویم یا چهار دست و پا کف آشپزخانه را می سابم نه تنها با یک جنبه شخصی و حساس از جنسیتم ارتباط برقرار می کنم بلکه به زنان گذشته در خانواده ام فکر می کنم . آنها به این گونه شوهرانشان را خشتود کرده اند و به آنها خدمت کرده اند. وقتی که به من یک لیست بلند از کارهای خانه که باید انجام دهم به ختطر رفتار بدم داده می شود در ابتدا احساس تنفر میکنم . شوهرم آن را در چهره من می بیند و بلافاصله با پدل آن را دور می کند سپس من موظف به تکمیل هر یک از وظایف محوله می شوم (که به هر حال من فکر می کنم کار زنهاست) وقتی شوهرم به دقت کار من را بررسی می کند چه در صورتیکه مرا به کار بعدی دستور دهد و چه اینکه مرا وادار به تحمل یک اسپنک و انجام دوباره کار نامرتب و با تبنبلی ام بکند ، کاملا احساس انجام و اتمام کار را دارم.  شوهرم می گوید که او توجه کرده است که من پس از یک تنبیه آخر هفته شامل اسپنک، سرزنش و مؤاخذه و مقداری کار خانه به سبک قدیم حسابی ،  بسیار منعطف و نرم و تسلیم پذیر و مشتاق به خدمت و خشنود کردن می شوم. شوهرم خواسته که اضافه کنم که هیچ شکایتی مجاز نیست وتحمل نمی شود و من باید به طور مرتب و منظم کارهای خانه را انجام دهم همچنین او امیدوار است که این به شما و تصمیمتان کمک کند. من این سایت را مناسب برای پست این دیدم

A household chore that brings me to state of total humility and submission (and also makes for a sparkling floor!) is scrubbing the kitchen floor on hands and knees with a tooth brush. I am immediately transformed into the lowly, mild wife I ahould and am meant to be to my HOH. I have also Sir, talked to my fellow disciplined and spanked wives who have said the very same thing. My HOH likes it too because a bare, soft bottom is presented very nicely for spanking anytime the HOH feels I am slacking or not doing a thorough job in my scrubbing. Another punishment that my HOH has begun that may seem unusual is having me hand wash and iron fancy, lacy, feminine handkerchiefs. When I am feeling overwhelmed and stressed I will humbly ask for a stress spanking then I am made to wash and iron my collection of handkerchiefs. This routine seems to calm me and bring me back to a sense of peace and calm. Most importantly I know that my husband adores me and I consistently and continually want to be HIS "good girl", behave and be a credit to him at all times. And, I know when I am cranky or stressed he is not pleased and I am not at my best. This entry has pleased my HOH. Sir, my wish is that it will help you. Finally LDD, I hope that I have not been to bold with my comments, I will accept any scolding that I have coming if I have stepped out of bounds or have gone into territory where I do not belong. Very Respectfuilly, mouse

یک کار خانگی که من را به وضعیت کاملا تحقیرامیز و اطاعت وتسلیم بودن می برد (و همچنین باعث می شود زمین برق بزند) چهار دست و پا سابیدن زمین با یک مسواک است. من بلافاصله تبدیل به یک همسر ملایم و فروتن نسبت به شوهرم، همانطور که باید باشم و قرار است می شوم. همچنین من با زنهایی که می شناسم و آنها هم توسط شوهرانشان تنبیه و اسپنک می شوند صحبت کرده ام و آنها هم همین را گفته اند. شوهرم آن را دوست دارد چون یک باسن نرم و برهنه بخوبی نمایان شده است تا هر وقت شوهرم حس کرد من کار سابیدن را بخوبی انجام نمی دهم اسپنک شود. تنبیه دیگری که شوهرم شروع کرده است و ممکن است به نظر غیر معمول برسد با دست شستن و اتو کردن دستمال زنانه توری می باشد.   وقتی که من احساس دستپاچگی و اضطراب می کنم متواضعانه درخواست یک اسپنک رفع استرس می کنم و و سپس باید مجموعه دستمالهایم را بشویم و اتو کتم. به نظر می رسيد اين روند باعث آرامش من می شود و  حس صلح طلبى وآرامش مرا بازمی گرداند. مهم تر آنكه من می دانم شوهرم مرا تحسین می کند ومن براى هميشه ميخواهم دختر خوب او باشم وبه خوبی رفتار کنم و مورد نحسین او باشم. می دانم که وقتى من بدخو هستم يا استرس دارم او خشنود نیست و من در بهترین رفتار خود نیستم. این متن شوهرم را خشنود کرده است و امیدوارم به شما هم کمک کند. در نهایت امیدوارم که در گفته هایم گستاخ نبوده باشم و اگر از حدود خارج شده ام و در محدوده ای که به آن تعلق ندارو وارد شده ام هر نوع سرزنشی را می پذیرم


Tuesday, June 21, 2011

در باره اسپنک مراقبت

 با عرض سلام خدمت همگی
می بینم که دوستان به خودشان زحمت نظر دادن نمی دهند و فقط منتظرند که من زودتر آپدیت کنم. خواهش می کنم لطفا نظر بدهید.امیدوارم این بار تعداد نظرات بیشتر شود
من یک نظر سنجی روی سایت گذاشته ام که ملاحظه می کنید. با توجه به نتیجه آن به نظر می رسد که بیشتر خوانندگان وبلاگ خانمهایی هستند که این نوع رابطه را می پسندند. نمیدانم چه تعدادی با آن زندگی می کنند اگر می کنند لطفا خاطرات خود را برای من بفرستند تا روی سایت بگزارم
مساله دیگری را هم می خواهم خاطر نشان کنند راستش من هم دوست دارم رابطه ای اینچنینی داشته باشند اگر خانمهایی هستند که دوستدار آن هستند با من از طریق ایمیل یا یاهومسنجر تماس بگیرند تا آشنا شویم. ایمیل و آیدی من بر روی سایت موجود می باشد
اما برای این پست: قبلا در مورد اسپنک مراقبت گفته ام در این پست حرفهایی تعدادی از زنها را در مورد اسپنک مراقبت می خوانیم که امیدوارم خوشتان بیاید

My Husband recently started giving me maintenance spankings and I have to admit that they're good for me. He used to only spank me when I mouthed off or showed disrespect towards Him, but knowing that I'm going to get spanked on a regular basis has really improved my attitude and behavior.

I get a few hard spanks every day with the back of a paddle-type brush He has taken a liking to lately. When I feel the sting later on, or see the red marks left on my bottom, it reminds me of His control and guidance over me. He loves me enough to know that I need discipline.
شوهر من اخیرا شروع به دادن اسپنک مراقبت به من کرده است و من باید اعتراف کنم که این اسپنکها برای من خوب است.  قبلا او تنها وقتی که به او بی احترامی می کردم مرا اسپنک می کرد ولی دانستن اینکه من با یک روال منظم اسپنک می شوم اخلاق و رفتار مرا بهبود بخشیده است 
من هر روز با یک بورس مانند پدل که او اخیرا به آن علاقه پیدا کرده است، تعدادی ضربات اسپنک سخت دریافت می کنم. وقتی که من بعدا سوزش آن را حس می کنم یا نشانه هی قرمز آن را بر روی باسنم می بینم کنترل و هدایت او بر روی من به یادم می افتد. او آنقدر من را دوست دارد که بداند من نیاز به انضباط و مجازات دارم

Hello! It is nice to find others who find joy and peace in this kind of relationship. I was beginning to think I was alone. My husband and I have been in a DD relationship for 2 years but have never practiced maintenance discipline. After reading this I went to him and asked him to consider starting them. I am to receive my first one in 2 days. I'm apprehensive but firmly committed to being the best I can be for my HOH and feel this will help. He has assured me there will be tears. I find that his control brings me such peace and security because I know I am loved. I must admit that I am excited too...just a little benefit on the side perhaps :)
این خیلی خوب است که ببینیم دیگران در این نوع رابطه خوشی و صلح را می یابند. من داشتم فکر می کردم که من تنها هستم. من و شوهرم برای 2 سال در این نوع زندگی هستیم ولی هیچگاه اسپنک مراقبت را انجام نداده ایم. بعد از خواندن این مطلب من پیش او رفتم و خواستم که شروع به انجام آن کند. قرار ا ست که در 2 روز آینده من اولین اسپنک مراقبت را دریافت کنم. من نگران هستم اما کاملا متعهد به این هستم که بهترین رفتاری را که می توانم نسبت به شوهرم داشته باشم و فکر می کنم که این کمک می کند. او اطمینان داده است که من به گریه خواهم افتاد. من فکر می کنم که کنترل او برای من صلح و امنیت خواهد داشت زیرا من می دانم که دوست داشته می شوم. باید اعتراف کنم که من خیلی هیجان زده هستم ولی شاید در سوی دیگر قدری منفعت وجود داشته باشد

I have become such a better wife since my Husband started maintenance spankings! At first I didn't understand them, because I thought I should only be punished when I wasn't obedient or misbehaved.
The first time He spanked me "for no reason" I thought it was unfair. Then I realized how calm and cared for I felt afterwards.
My Husband isn't harsh with me, but He understands that, as a woman, I need to constantly feel His dominance and control. I feel loved because He cares enough about me and our marriage to discipline me, which makes our relationship peaceful and happy.
Yes, spankings hurt, but it has really helped to improve my behavior and our relationship.
از وقتی که شوهرم شروع به انجام اسپنک مراقبت کرده است من تبدیل به همسر بهتری شده ام. در ابتدا من مفهوم آنها را درک نمی کردم زیرا فکر می کردم من باید تنها وقتی که نافرمانی یا کار بدی  مرتکب شده باشم، تنبیه شوم. اولین بار که او مرا بخاطر هیچ دلیلی اسپنک کرد من فکر می کردم که غیر منصفانه است. بعدا متوجه شدم که من بخاطر آن پس از آن چقدر احساس آرامش و تحت مراقبت بودن می کنم
شوهرم نسبت به من خشن و زننده نیست اما متوجه است که من به عنوان یک زن نیاز دارم که دائما کنترل و حکمیت او را حس کنم. من احساس می کنم که دوست داشته می شوم چونکه شوهرم به قدر کافی مراقب من و ازدواجمان هست که مرا مجازات کند و این رابطه ما را صلح آمیز و همراه با خوشی می کند
بله، اسپنک درد دارد ولی واقعا دکمک می کند که رفتار من و رابطه ما بهبود یابد

It is so reassuring to read about others like myself. I am in a traditional marriage where my husband is the head of the household. He also gives me daily maintenance discipline.
I never know if it is going to be a few loving spanks with his hand, or a longer session with another instrument such as brush or paddle. I accept his will and that he knows what I need. The not knowing helps me strive to be the best I can be. This is totally separante from my discipline sessions where I am brought to tears every time, with corner time, and a repentent heart. My husband loves me, and I love him. He knows I am my best self with structure and applied discipline to my posterior, which leaves it red and sore.
این که در باره دیگران مکه مانند من هستند بخوانم مایه قوت قلب است. من در یک ازدواج سنتی هستم که شوهرم رئیس خانواده است. او همچنین روزانه به من اسپنک مراقبت می دهد 
من هیچگاه نمی دانم که آیا این یک اسپنک ملایم با دست خواهد بود یا جلسه طولانی تری با وسیله دیگری مانند بورس یا پدل. من اراده او را می پذیرم و او می داند که من چه چیزی احتیاج دارم . این ندانستن کمک می کند که من سعی کنم بهترینی که می توانم باشم. این کاملا متمایز از جلیات تنبیه می باشد که من هر بار به گریه می افتم و زمان گوشه ایستدن و یک قلب توبه کار هم در پی آن می باشد. شوهرم من را دوست دارد و من هم او را دوست دارم. او می داند که با مجازات اعمال شده به باسن من که آن را قرمز و دردناک میکند ، من در بهترین نفس و شخصیت هستم

Right now I get maintenance spankings twice during the week, and my husband reviews my journal on Saturday mornings before my weekend maintenance because he has more time then to devote to my discipline.
On the first Saturday of each month, he looks over all of the previous month's entries, including the comments that he writes in the margins. Everything is there: my thoughts, feelings, attitudes (good and bad), behavior, discipline and punishment, and my progress or lapses. This is a special time for us, and it is an important ritual in our marriage. My husband turns the phone off and prevents other disruptions during this time. He sits in his favorite chair, and I sit at his feet and wait while he reviews my journal. We then talk about my successes and failures, my attitude, and my disciplinary needs. After he has listened to my assessment of my month's behavior (including whether I think I need more or fewer maintenance spankings), my husband dismisses me to the bedroom, where I set out his spanking implements before removing my panties and taking my place in the corner to wait for him. This is a good time for me to reflect and remember that the maintenance spankings and monthly checkups are good for me. When he comes to the bedroom, he announces his decision about whether I need additional maintenance spankings for the next month, and then he instructs me to take my place over his knee, and I obey. I always get more corner time on these Saturdays, and sometimes another spanking if he says I need it. Afterwards, I fix his favorite breakfast, and we start the new month on a positive note.
This happened just yesterday, since it was the first Saturday of the month. Because my journal revealed a pattern of impudence in September, my husband decided that I need an extra maintenance spanking each week for the next three months, to be administered on Sunday nights before bed. Although we/he will continue with our First Saturday checkups, I know that I will get the extra maintenance spanking each week at least until January.
I get punishment spankings too, but the extra maintenance helps me to avoid some of the punishment spankings because I am reminded more often that I should be lovingly obedient and behave myself.
در حال حاضر من دو بار در هفته اسپنک مراقبت دریافت می کنم و شوهرم هر شنبه پیش از اسپنک مراقبت آخر هفته دفترچه ای که من می نویسم را مرور می کند زیرا وقت بیشتری خواهد داشت تا به ادب کردن من اختصاص دهد
در شنبه اول هر ماه او نگاهی به مطالب ماه گذشته که شامل توضیحاتی که او در حاشیه آن نوشته است نیز می باشد، می اندازد. مطالب نوشته شده در آن شامل افکار من، احساسات من، رفتارهای من (خوب یا بد)،اعمال من، تنبیه و تادیب و پیشرفت و لغزش من. این یک زمان مهم برای ما و یک مراسم مهم در ازدواج ما می باشد.شوهرم تلفن را قطع می کند و از شایر مزاحمتهایی که ممکن است در این زمان به وجود آید جلوگیری می کند.او بر صندلی مورد علاقه خود می نشیند و من مقابل پاهای او می نشینم و در حالی که او دفترچه مرا مرور میکند منتظر می مانم. سپس ما در مورد پیشرویها و خطاهای من، رفتارهای من و نیازهای تادیبی من گفتگو می کنیم. پس از اینکه او به براورد من از رفتار ماهانه ام (که شامل نظز من در مورد اینکه احتیاج به اسپنک مراقبت کمتر یا بیشتر دارم) گوش کرد، شوهرم من را به اتاق خواب می فرستد. من پیش از آنکه شرتم را در آورم و جای خود را در گوشه اتاق در انتظار او بگیرم، وسایل اسپنک او را آماده می کنم.این زمان خوبی برای من است تا فکر کنم و بخاطر آورم که اسپنکهای مراقبت و چک کردنهای ماهانه برای من مفید می باشد. وقتی که او وارد اتاق می شود نظر خود را در مورد اینکه آیا من احتیاج به اسپنک مراقبت بیشتری برای ماه آینده دارم یا نه را اعلام می کند و به من دستور می دهد که جای خود را بر روی زانوهای او بگیرم و من اطاعت می کنم. من همیشه در این شنبه ها زمان گوشه ایستادن بیشتری دارم و بعضی وقتها یک اسپنک دیگر اگر او بگوید من به آن  احتیاج دارم.پس از آن من صبحانه مورد علاقه او را درست می کنم و ما ماه جدید را با یک یادآوری مثبت آغاز می کنیم
این اتفاق درست دیروز که اولین شنبه ماه بود افتاد.چون دفترچه من یک نوع گستاخی را در سپتامبر نشان می داد شوهرم تصمیم گرفت که من احتیاج به اسپنک مراقبت بیشتری در هر هفته برای سه ماه آینده دارم که باید در شبهای یکشنبه قبل از خواب انجام شود. اگرچه ما/او به چک کردنها در شنبه های اول ادامه می دهیم من می دانم که هر هفته اسپنک مراقبت بیشتیری حداقل تا ژانویه خواهم داشت
من اسپنکهای تنبیهی هم دارم اما اسپنک مراقبت بیشتر به من کمک می کند که از برخی اسپنکهای تنبیهی دوری کنم زیرا دفعات بیشتری به من یاداوری می شود که باید عاشقانه مطیع باشم و مراقب رفتارم باشم

Saturday, May 21, 2011

Elena

با عرض سلام خدمت همگی
می دانم که غیبت خیلی طولانی داشتم و از این بابت خیلی عذر می خواهم. سعی می کنم یه از این به بعد زود به زود آپدیت کنم
متاسفانه می بینم که وبلاگمان فیلتر شده است ظاهرا چاره ای نیست و باید با آن ساخت من قبلا در این سایت آدرس دانلود فیلتر شکن را گذاشته ام و اگر دوستان دانلود کرده باشند و از آن استفاده کنند مشکلی نیست
در این پست برایتان صحبتهای یک زن اکراینی را می گذارم که امیدوارم خوشتان بیاید فقط نظر یادتان نرود

My name is Elena. I am a 32 years old Ukrainian woman and married for the second time.
I come from a rural background but with my first husband I lived in Kiev. When my husband was killed in a car crash my father brought my daughter and me back home to live with my parents. 14 months ago I married again and got not only a new good and loving husband but also two stepdaughters who now are 14 and 16 years old.
As in most rural communities in this part of Europe and also in Russia is DD here not something that needs a label or a name. It is just the commonly accepted and expected norm. It was never discussed before my marriages if my husband(s) would spank me when needed. It was what I expected and what naturally happened. Growing up always knowing that the man is the head of his family and that my mother, just like most other wives, got a spanking when she misbehaved made it very easy for me to accept that it is just the natural order of things and how it must be, which God also has made very clear in the Bible.
It also was easy to accept it because I early in my adolescence was mature enough to understand and accept my spankings as a help to be better and to learn.
My family and I are Orthodox Catholic and the faith is important to us in our everyday life.
Pjotr could never have spanked me before he married me. It would have been too intimate to be proper and it also would have been an intrusion into what still was my father’s area of responsibility.
When the father turns his daughter over to her future husband she should be untouched (innocent, a virgin) and raised so that she is hard working, obedient, meek and a skilful homemaker. For my father allowing Pjotr to interfere with my discipline before marriage and to allow him to sleep with me before marriage was equally unthinkable.  
First time Pjotr spanked me was when we on the day of the wedding retired to the cayha (sauna, banya  whatever you call it in your language) that for the occasion had been converted to bridal chamber and where I, as it is the tradition, handed him the birch rod I carefully had made and decorated with coloured ribbons.
It is an ancient old tradition; Everybody knows that the sting of the fresh twigs on a young females bare skin brings her strength and good health and makes her hard-working, good-minded and fertile.
By making the birch rod and handing it to her husband on the wedding-night the bride shows her willing submission and then it is up to the husband to accept her submission and prove that he will be her head and will be in charge and take good care of her.
It is a rural tradition but has also for centuries been known but not common in the towns and cities. Today, after we have re-stored national independence and have said good bye to the communist system are many seeking for our old and in the communist time forgotten and suppressed national traditions and customs. I know that it has become the fashion at weddings in the cities that the bride hands the bridegroom a birch rod but to the people there it is just a funny old tradition and the birch rod is only used in a playful way.
Also to us in the villages the bridal birch is of course symbolic but the tradition contains realities and a bride will judge her husband’s intention of and capability to be her head and to be the king in their house by how he uses the bridal birch.
A light and playful bridal birching will disappoint the bride and does not promises anything good for the marriage.
If the husband gives her a sound and thorough bridal birching the bride will know that he accepts her submission and will be her head and keep and protect her in his loving care.
Pjotr had, already before I had got half of the bridal birching, eliminated all possible doubts that he intended to THE HEAD of his family and would demand respect and obedience.
It was very painful but at the same time every stroke confirmed that Pjotr took charge of me and it confirmed that he would be a caring, responsible and loving husband.
The severe birching also had another positive effect. I was only 18 and I was a virgin and what I feared, when Pjotr took me to the bridal chamber, was not so much the hopefully sound bridal birching or that Pjotr would not perform well with the birch but it was our physical union. When it happened I was in tears and much pain after the birching and it made it easy for to submit without reluctance and without too much shame when Pjotr consummated our marriage.
My bottom was still glowing and the welts across it stung and throbbed when I slipped out of the bridal chamber and hang up the bloody sheet (so that everybody who passed could see the proof that I had been a virgin when I entered marriage) but I was relieved and happy and felt blessed.
 
The first time Pjotr spanked me as punishment and as a help to adjust to my new life and role must have been 10 or 11 days later.
I was in love and I really wanted to be a good and obedient wife but moving away from the environment I knew and to a big city, decorating, packing out and settling into our new home, suddenly working for an employer I could not speak with (she only spoke English and I only knew a few English words then) and also just getting used to being wife and homemaker and learning how Pjotr wanted things all at the same time was stressing.
I do not remember exactly why he first to gave me a thrashing with his belt but I remember being very aware of deserving and needing it and the first 2 or 3 months of our marriage he had to repeat the thrashing frequently so most of the time my bottom was sore.
I had a lot to learn and to adjust to before I could be the dutiful wife I wanted to be but it is amazing how much easier learning and also remembering the learned is when the education includes a sound spanking at the right time.

اسم من النا است. من یک زن اکراینی 32 ساله هستم که برای دومین بار ازدواج کرده ام
من اهل یک جامعه روستایی هستم اما من با شوهر اولم در کیف (پایتخت اکراین) زندگی می کردم. وقتی که شوهرم در یک تصادف اتومبیل کشته شد پدرم من و دخترم را به خانه بازگرداند تا با والدینم زندگی کنم. 14 ماه پیش من دوباره ازدواج کردم و حالا نه تنها دارای یک شوهر خوب و مهربان هستم بلکه دو نادختری هم که حالا 14 و 16 ساله هستند دارم
در بیشتر جوامع روستایی این بخش از اروپا و روسیه این نوع زندگی و حاکمیت مرد چبزی نیست که یک نام داشته باشد بلکه معمولا شیوه پذیرفته شده و مورد انتظار می باشد. اینکه شوهر من در صورت لزوم مرا اسپنک خواهد کرد به هیچ وجه قبل از ازدواج بحث نشده بود. این چیزی بود که من انتظار داشتم و بطور طبیعی اتفاق افتاد. در هنگام بزرگ شدن دانستن این مساله که مرد رئیس خانواده می باشد  و مادرم مانند بیشتر زنها وقتی کار نادرستی انجام دهد اسپنک می شود پذیرفتن این مساله را که این روال طبیعی امور می باشد و باید باشد همانگونه که خدا هم در کتاب مقدس می گوید, را آسان کرد
همچنین به خاطر اینکه من در آغاز بلوغ متوجه شدم و پذیرفتم که اسپنک شدن به بهتر بودن و یادگیری کمک می کند, پذیرفتن این امر آسان بود
من و خانواده ام مسیحی ارتدوکس هستیم و ایمان برای ما در زندگی روزانه مهم می باشد
شوهرم هیچگاه مرا پیش از ازدواج اسپنک نکرده بود. این مساله خصوصی تر از آن است که به این صورت انجام شود و همچنین این تجاوز یه محدوده مسؤولیت پدرم می باشد
وقتی که پدر  دخترش را به شوهر آینده اش می دهد او باید دست نخورده (باکره) باشد و چنان بزرگ شده باشد که سخت کوش, مطیع, نجیب و یک کدبانوی با مهارت باشد. برای پدرم این که شوهرم پیش از ازدواج در مورد تنبیه من مداخله کند و یا با من بخوابد غیر قابل تصور بود
اولین بار که شوهرم مرا اسپنک کرد وقتی بود که در روز ازدواج ما به سونا  که به مناسبت از دواج بصورت اتاق مخصوص عروس و داماد در آورده شده بود وارد شدیم. در آنجا بود که من همانگونه که رسم بود ترکه درختی را که به دقت شساخته بودم و با روبانهای رنگارنگ تزئین کرده بودم به او دادم
این یک رسم قدیمی است. هر کسی می داند که سوزش ترکه تازه بر روی پوست برهنه یک زن جوان برای او نیرو و حال خوب می آورد و باعث می شود که او سختکوش, خوش فکر و بارور شود
عروس با ساختن ترکه و دادن آن به شوهرش در شب عروسی به شوهرش تسلیم بودن ارادی خود را نشان می دهد و این بسته یه شوهر است که اطاعت او را بپذیرد و ثابت کند که رئیس و فرمان دهنده او خواهد بود و از او مراقبت می کند
این یک رسم ورستایی است اما برای قرنها در شهرها هم شناخته شده اما نه مرسوم بود. امروز و پس از اینکه ما کسب استقلال ملی کردیم و سیستم کمونیستی را ترک گفتیم بسیاری به دنبال احیای رسوم قدیمی و فراموش شده در دوران کمونیستی هستند
من می دانم که این بصورت یک مد در عروسی در شهرها در آمده است که عروس یک ترکه به داماد می دهد اما برای مردم آنجا این فقط یک رسم قدیمی خنده دار است و ترکه تنها به حالت بازی استفاده می شود
البته برای ما در روستا هم ترکه عروسی یک نماد می باشد ولی این رسم حاوی حقایقی می باشد و عروس با توجه به اینکه شوهرش چگونه از آن استفاده می کند بر روی اراده وتوانایی او برای اینکه رئیس او و پادشاه خانه آنها باشد قضاوت می کند
استفاده ضعیف و با بازی از ترکه عروس را نا امید می کند و نوید خوبی برای ازدواج نمی دهد
اگر شوهر به همسرش یک اسپنک کامل و بدون عیب بدهد او خواهد در یافت که شوهرش اطاعت او را پذیرفته و رئیس او خواهد بود و از او با عشق مراقبت می کند
شوهرم پیش از آنکه من نیمی از اسپنک عروسی را دریافت کنم تمام شکهای ممکن در این که او می خواهد رئیس خانواده اش باشد و خواهان احترام و اطاعت است را از بین برد
اسپنک بسیار دردناک بود اما در همان حال هر ضربه تایید می کرد که شوهرم مسؤولیت مرا یه عهده می گیرد و یک شوهر مراقب, مسؤول و عاشق خواهد بود
این اسپنک سخت همچنین یک تاثیر مثبت دیگر داشت. من تنها 18 سالم بود و باکره بودم و وقتی شوهرم مرا به اتاق عروسی برد چیزی که از آن می ترسیدم اسپنک عروسی سختی که امیدوار بودم شوهرم به من بدهد نبود و این نبود که او به درستی از ترکه استفاده نکند بلکه پیوند فیزیکی ما بود. به هنگام این رویداد من در حال گریه و درد زیاد پس از اسپنک بودم و این مساله باعث شد که وقتی شوهرم ما را به هم رساند من بدون مقاومت و شرم زیاد تسلیم شوم
وقتی که من از اتاق عروسی خارج شدم تا پارچه خونین را آویزان کنم (در نتیجه هر کس که عبور می کرد می توانست گواه این را که من به هنگام ازدواج باکره بودم را ببیند) باسن من برافروخته بود و ورمهای آن در حال سوختن و تپیدن بود اما من آسوده و خوشحال بودم و احساس خوشبختی می کردم
اولین باری که شوهرم مرا برای تنبیه و برای کمک به سازگاری من با زندگی جدیدم اسپنک کرد باید 10 یا 11 روز بعد باشد
من در عشق بودم و حقیقتا می خواستم که یک همسر خوب و مطیع باشم اما وارد شدن از مخیطی که می شناختم به یک شهر بزرگ جا افتادن و انجام کارها در خانه جدید و بطور ناگهانی کار کردن برای یک کارفرما که نمی توانستم با او حزف بزنم (او فقط به انگلیسی حرف می زد و من در آن موقع تنها تعداد کمی کلمات انگلیسی بلد بودم) و همچنین ایفای نقش در نقش یک همسر و خانه دار و فهمیدن اینکه شوهرم چطور کارها را می خواهد قدری تنش زا بود
من به درستی به یاد نمی آورم که چرا شوهرم برای اولین بار با کمربند مرا اسپنک کرد اما به یاد می آورم که کاملا آگاه بودم که شایسته آن بودم و به آن نیاز داشتم و در 2 یا 3 ماه اول ازدواج او مجبور بود به دفعات آن را تکرار کند بنابراین بیشتر وقتها باسن من دردناک بود
من چیزهای زیادی برای یادگیری پیش از آنکه یک همسر وظیفه شناس که می خواستم باشم, باشم داشتم اما اینکه یادگیری و همچنین به خاطر داشتن آن وقتی که آموزش در آن زمان همراه با یک اسپنک سخت باشد چقدر آسانتر است متحیر کننده است

Friday, December 3, 2010

گروه و دورا

با عرض سلام به همگی
می بینم که خوشبختانه این بار تعداد کامنتها بیشتر شده است و یکی از خانمها گزارش تنبیه شدنش را در آن گذاشته بود اگر سایرین هم این کار را کنند خوشحال می شوم. البته من یک گروه در یاهو درست کرده ام ودر لینکها گذاشته ام و تعدادی از دوستان در آن عضو شده اند ولی متاسفانه هیچی نشده ف/ی/ل/ت/ر شده است ظاهرا چاره ای نیست و باید با آن ساخت لذا در اینجا یکبار دیگر لینک ف/ی/ل/ت/ر شکن را قرار می دهم
http://www.4shared.com/get/jbCT68Ui/U1001.html
در اینجا از سایر دوستان هم می خواهم که در گروه عضو شوند و در آن حرفهایشان را بگذارند شایدهم  بتوانید شریک خود را در آن بیابید. راستش را بخواهید من هم دلم می خواهد یک شریک مناسب در این رابطه پیدا کنم. برای اینکه در گروه فارسی به درستی نوشته شود و نشان داده شود باید در اینترنت اکسپلورر تنظیم زیر را انجام دهید
View\Encoding : Unicode(UTF-8) 
و در فایر فاکس
View\Character Encoding : Unicode(UTF-8)
خدمت آن دوست عزیزی هم که گفته بود می خواهد در کامنتها داستان بگذارد عرض می کنم که البته من از این پیشنهاد استقبال می کنم ولی بهتر است داستانها را برای من بفرستید تا من بر روی سایت بگذارم. ایمیل من هم در سمت راست صفحه موجود می باشد
در این پست برایتان حرفهای یک زن را درباره زندگی اش به این صورت برایتان می گذارم که امیدوارم خوشتان بیاید

I love living under my husband's authority

My name is Dóra, I am 27, Jozsef is 28 and my husband; we have a 5 year old daughter, Katarína. We live in Hungary and have always known each other because we come from the same little village.
I grew up in a family with very traditional values and though my parents always obviously loved each other very dearly there was never any doubt that my father was the head of the family. If my father ever disciplined my mother I do not know, but I am certain that if he decided to do so my mother would submit and not argue.
I do not believe that a marriage can be happy and serve its purpose if the spouses are equal; naturally husband and wife each have different roles, responsibilities and duties. The husband is the head of the wife and by accepting that he also accepts duties and great responsibilities and the wife therefore naturally owes him to be supportive, loyal, respectful and obedient.
Among the husband's duties is to guide and if needed correct and discipline the wife. I believe that a good wife should always with appreciation accept guidance, correction, and discipline from her loving and caring husband as a help to become a better, more successful and happier wife and mother.
From when we were pre-teens I have loved my Jozsef and as we grew up and became more mature I also learned to respect him. Though I by nature am a stubborn and pigheaded person I never questioned that I, as Jozsef's wife, owed him the same respect and obedience as I earlier owed my parents.
It was never discussed or even mentioned between us, but I always took it for granted that my husband Jozsef would not hesitate to correct and discipline me whenever it was needed. The first time it happened was ten days after the wedding and I could not sit comfortably the next several days, but the soreness was a constantly felt proof that Jozsef loved and cared enough to discipline me as necessary and it just made the happiness of finally being his wife so much more intense.
After that first time Jozsef has disciplined me many times. He uses his belt and he also keeps a a rattan cane and a heavy leather strap (cut out of some old harness) hanging on the inside of the closet door in our bedroom. Several times every day I see those tools of correction and am reminded what happens if I am not a good and dutiful wife.
Corrections are not regular but depend on my behaviour. Two and a half months is the longest period of time I ever went without needing to be disciplined, but 3-5 weeks is more usual and I have noticed that PMS increases the risk of being disrespectful and disobedient, and also that when I have been good for a relatively long time then I often need to be corrected 2 to 4 times within the next couple of weeks.
The spankings I get are not in any way part of our sex life. Jozsef is a very gentle and loving and caring husband, but also very consistent in his demands and certainly not lenient when he punishes. I really fear being spanked and I try to learn from every correction, but I know that every spanking I get is given out of love and care and meant to be a help, and it gives me a wonderful feeling of being safe and secure with Jozsef in control and keeping me in line. Even in my most rebellious periods, when I am spanked severely twice in a week, it makes me even more intent on being a good and dutiful wife, and though my bottom is sore am I content and happy. Being disciplined is like a fertilizer that makes my respect and love for my husband grow.
It is possible that being spanked would have the opposite effect on me if Jozsef abused his right to discipline me, but he is too good a man to do that and every time he has disciplined me it has been fair and well deserved, so I have no reason to complain.
One thing more makes me feel that the spankings I receive are good for me: being a good catholic I am very much aware of my guilty feelings and accepting to be spanked for my misbehaviour is a good way of doing penance.
Many people know that I respect and obey Jozsef as the head of our little family; I am not ashamed of it and I do nothing to hide the fact that Jozsef is in control a is an authority figure in my life. Several people also know that I am subject to discipline from Jozsef: My mother (and I am sure she has told my father), my sister, my parents and sister-in-law, a couple of good friends, our family doctor, and our priest.

من زندگی کردن تحت سلطه شوهرم را دوست دارم
اسم من دورا است و 27 سالم است شوهرم ژوزف 28 سالش است ما یک دختر 5 ساله به نام کاترینا داریم . ما در مجارستان زندگی می کنیم و همیشه همدیگر را می شناختیم چون اهل یک روستای کوچک هستیم. 
من در یک خانواده با ارزشهای سنتی بزرگ شدم و در حالیکه والدینم آشکارا همدیگر را بسیار دوست داشتنند هرگز هیچ شکی وجود نداشت که پدرم رئیس خانواده است . من نمی دانم که آیا پدرم هرگز مادرم را تنبیه می کرد یا نه ولی مطمئن هستم که اگر پدرم تصمیم به این کار می گرفت مادرم تسلیم می شد و مخالفت نمی کرد.
من معتقد نیستم که در صورتیکه زوجین برابر باشند ازدواج می تواند شاد بشد و به هدفش برسد. طبیعتا زن و شوهر نقش ,وظیفه و مسوولیت متفاوتی دارند. شوهر رئیس زن است و با پذیرفتن آن او وظایف و مسوولیتهایی را هم می پذیرد و بنابراین زن طبیعتا باید از او حمایت کند و احترام بگذارد و مطیع و وفادار باشد.
یکی از وظایف شوهر راهنمایی کردن و در صورت لزوم ادب کردن و تنبیه کردن زن است. من معتقدم که یک زن خوب باید همیشه با قدر دانی راهنمایی تادیب و تنبیه شوهری را که او را دوست میدارد و مراقبش است به عنوان یک کمک بپذیرد تا همسر و مادر بهتر موفقتر و شادتری شود.
من از زمان نوجوانی ژوزف را دوست داشتم در طی مدتی که بزرگ شدیم و به بلوغ رسیدیم یاد گرفتم که به او احترام بگذارم.   اگرچه من بطور طبیعی فرد لجباز و سرسختی هستم اما هرگز این مساله را که من به عنوان همسر ژوزف به او همان احترام و اطاعتی را که به پدر و مادرو مدیون بودم, مدیون هستم را زیر سوال نبردم.
اگرچه این مساله هیچگاه بین ما بحث و یا حتی اشاره نشد ولی من همیشه پذیرفته بودم که شوهرم ژوزف هیچگاه برای ادب کردن و تنبیه کردن من وقتی که نیاز باشد درنگ نمی کند. اولین باری که این اتفاق افتاد 10 روز پس از ازدواجمان بود و من نمی توانستم برای چندین روز راحت بنشینم ولی دردناکی بصورت یک گواه دائم حس می شد که ژوزف آنقدر مرا دوست دارد و مراقبم است که در صورت لزوم تنبیهم کند و این شادی همسر او بودن را شدت می بخشد.
پس از بار اول ژوزف دفعات زیادی مرا تنبیه کرد .   او از کمربندش استفاده می کند و همچنین یک ترکه خیزران و یک تسمه چرمی سنگین ( بریده شده از زین و افسار قدیمی) درداخل در کمد اتاق خواب ما آویزان است. من هر روز چندین بار این ابزار تادیب را می بینم و یادم می افتد که اگر من یک همسر خوب و وظیفه شناس نباشم چه اتفاقی می افتد.
دفعات تنبیه مرتب نیست و بستگی به رفتار من دارد. بلندترین مدتی که من بدون نیاز به تنبیه طی کردم دو و نیم ماه است اما 3 تا 5 هفته مدت معمولتر می باشد و من اشاره کرده ام که مدت بیشتر آن خطر گستاخ و نافرمان بودن را افزایش می دهد و همچنین وقتی من برای مدت نسبتا طولانی خوب باشم پس از آن 2 تا 4 بار برای هفته های آینده تنبیه شوم.
اسپنکهایی که من می شوم به هیچ وجه جزئی از رابطه سکس ما نیست. ژ.زف یک شوهر بسیار مهربان و با محبت و مراقبت کننده است ولی در مورد خواسته هایش محکم می باشد و مخصوصا وقتی که تنبیه می کند آسان گیر نمی باشد. من واقعا از اسپنک شدن می ترسم و سعی می کنم از هر تادیب یاد بگیرم ولی می دانم که هر اسپنکی که دریافت می کنم همراه با عشق و مراقبت است و به معنای یک کمک می باشد و این به من یک احساس فوق العاده از ایمن بودن بخاطر اینکه ژوزف کنترل می کند و مرا در راه صحیح نگه می دارد. حتی در دوره های سرگشی زیاد من وقتی که من دو بار در هفته به شدت اسپنک می شوم این من را مصمم به یک همسر خوب و وظیفه شناس بودن می کند و اگرچه باسن من دردناک است من راضی و خوشحال هستم . تادیب شدن مانند یک بارور کننده می باشد که باعث می شود احترام و عشق من به همسرم بیشتر شود.
ممکن است که اسپنک شدن نتیجه عکس داشته باشد در صورتیکه ژوزف از حق خود برای تنبیه من سوء استفاده کند ولی او یک مرد خوب است و این کار را نمی کند و هر بار که مرا تنبیه می کند این یک تنبه منصفانه می باشد و من شایسته آن هستم و بنابراین دلیلی ندارم که شکایت کنم.
چیزی که باعث می شود من بیشتر حس کنم که اسپنکهایی که دریافت می کنم برایم خوب هستند این است که از آنجاییکه من یک کاتولیک خوب هستم می دانم که احساس گناهها و پذیرفتن اسپنک شدن برای کار بدم یک راه خوب برای توبه و پشیمانی است.
افراد زیادی می دانند که من به ژوزف احترام می گذارم و از او به عنوان رئیس خانواده کوچک ما اطاعت می کنم . من از این مساله خجالت نمی کشم و کاری برای مخفی کردن این واقعیت که ژوزف دارای کنترل و اقتدار در زندگی من است , انجام نمی دهم. همچنین چند نفر می دانند که ژوزف مرا تنبیه می کند: مادرم ( و من مطمئنم که او به پدرم گفته است) ,خواهرم, پدر و مادر و خواهر شوهرم, تعدادی از دوستان خوب ,دکتر خانواده ما و کشیش ما.

Wednesday, October 27, 2010

یک تنبیه2

با عرض سلام خدمت همگی
از اینکه یک مدت نبودم ببخشید آخه سرم شلوغ بود. خدمت آن دسته از دوستان عزیز که برای کامنت گذاشتن مشکل داشتند عرض کنم که دیگر مشکلی وجود ندارد ونیازی به نوشتن کلمه تصویر ندارید امیدوارم از این به بعد شاهد تعداد زیاد کامنتها باشیم همینجا از همه دوستان میخواهم که لطف کنند و نظر خود را بگذارند تا من هم تشویق به ادامه کار شوم. اما برای این پست باز هم خاطره تنبیه یکی از زنها را می گذارم امیدوارم خوشتان بیاید

I have been on restriction from computer use, limited to one hour a day online. Last evening I had used my alloted time before my HOH went to work. Once he left for work I chose to get back online and check emails, I only stayed online for a short period. About two hours later I was shocked to hear my husband's truck pull up. He came rushing up the steps of the porch and I could tell by the look his face something was wrong. I reached and opened the door and he seemed surprised to see me. He has been trying to call and couldn't get an answer on the phone. We began investigating to see why the phone wasn't ringing when he walked into the computer room and found the internet still connected and several messages on the screen alerting that someone (him) was trying to make an incoming call. The moment he went into the computer room my mind started swirling,..did I turn the connection off?...The tone in his voice as he called me into the computer room let me know that my sins had found me out, I was caught. I have never seen him that upset or afraid. I stood looking like a guilty child as he proceeded to unbuckle his belt. He then ordered me to take off my shorts and panties, turn and place my hands palms down into the computer chair, and expose my bottom to his full view. My HOH then gave me the hardest spanking I have ever had with his belt. I kept apologizing and making promises to never disobey him again to no avail. It didn't take long for tears to start falling on the chair but he continued to spank me hard with his belt, it seemed it went on forever. I had never been so glad for a spanking to end. He then ordered me to stand up and remove the rest of my clothes, I thought I would die. I told him I knew I had disobeyed him and deserved a spanking, and I was sorry I had worried him but I could't take anymore. He informed me I could and would take more and if I said another word I would add a disobeidence spanking --- I shut up! While I undressed he took the computer chair and put it in the middle of the room, then taking me by the hand he sat down in the chair and positioned me across his left leg/thigh, locking me into position with his right leg. He then gave me a hard hand spanking. I cried a lot as he went from cheek to cheek to administer hard stings of pain. Finally I just layed across his lap and took my punishment. He lectured me about being disobiedent, dishonest, and untrustworthy. He paused for a second to inform me I was getting extra swats for him having to leave his job to check on me. On and one he went until we were both exhausted. He then sent me to the mirror to look at my bottom ( he has never done that before) As I looked in the mirror he said "Do you see what happens to disobeident wives?". He then asked if my "extra online time was worth the consequences". I assured him no. He then sent me to the corner in our bedroom and told me I would remain there until he called me from work and gave me permssion to leave the corner. One hour later ( I have NEVER stood in the corner that long) he called. He then made me get a pen and paper and write the following instructions:
One weeek total restriction from:
Internet/computer use
TV/Radio
Telephone
This would begin immediately though I would be required to post in the punishment book.
The following extra chores were also added since I had a lot of extra time:
Day 1-5: clean out a closet a night and write one of Loving DD's articles each day. They will be assigned daily.
Day 6: Clean kitchen cabinets/including washing walls. Receive lecture from HOH and additional spanking due to the severity of disobiedence.
Day 7: Clean bathroom closet/cabinet and wash/vacumn HOH's pick-up.
I was then sent to bed.
***********
I woke this morning to a black and blue, tender backside. My HOH takes great pride in not bruising me but he felt last night I need a severe lesson, I have been in a lot of trouble lately. I am very tender and will be that way for a few days, reminders of the price disobeience cost. This morning I heard my husband as he came in from work, took a shower, and made his morning coffee. I found him sitting at the kitchen table where I went and knelt before him and apologized. I then proceeded to thank him by taking him in my mouth. He accepted my apolgy and we made wonderful love to each other.
I'll be on my best behavior for a very, very long time. I never want my HOH to have to do that to me again - though it was my disobeience that caused it. I never want to frighten him like that again. I have learned a harsh but necessary lesson on obeying my HOH, on being honest to him, and that there always will be consequences when I don't, he will make sure of it. I am red, humbled, submissive, and my actions have resulted in me being treated, just the way I acted, like a child.
من برای استفاده از کامپیوتر در یک محدودیت هستم و روزی یک ساعت حق دارم آنلاین باشم.بعد از ظهر قبل من قبل از اینکه شوهرم سر کار برود وقت معین خود را استفاده کردم.به محض اینکه شورم رفت ممن تصمیم گرفتم دوباره آنلاین شوم و ایمیلهایم را چک کنم من تنها مدت کوتاهی آنلاین بودم . حدود دو ساعت بعد من شوکه شدم وقتی صدای خودرو شوهرم را شنیدم.او با سرعت از پله ها بالا آمد و من با یک نگاه از صورت او می توانستم بفهمم که یک چیز اشتباه بود. من رسیدم و در را باز کردم و به نظرم رسید که او از دیدن من تعجب کرد.او سعی کرده بود تلفن کند و موفق نشده بود جوابی در یافت کند. ما سعی کردیم بررسی کنیم که تلفن چرا زنگ نزده است. او به اتاق کامپیوتر رفت و متوجه شد که اینترنت هنوز وصل است و چندین پیام روی صفحه میگفت که کسی (او) سعی کرده بود تلفن بزند. وقتی او به اتاق کامپیوتر رفت قلب من به شدت زد آیا من اتصال را قطع کرده ام؟ تن صدای او وقتی که من را به اتاق صدا زد می گفت که گناه من کشف شده است.من هیچ وقت او را تا این حد آشفته و متاسف ندیده بودم. من مانند یک بچه گناهکار ایستاده بودم که او شروع کرد کمربندش را باز کند. او سپس به من دستور داد که شرت و زیر شلواری ام را در بیاورم برگردم و کف دستهایم را بر روی صندلی کامپیوتر بگذارم و باسنم را کاملا در دید او قرار دهم . شوهرم سپس سختترین اسپنکی را که من با کمربند او خورده بودم به من زد. من شروع کردم به معذرت خواهی و گفتن اینکه دیگر هیچ وقت دیگر از او نافرمانی نخواهم کرد بدون فایده.زیاد طول نکشید که اشکهای من شروع به ریختن بر روی صندلی کرد ولی او همچنان با کمربندش به سختی من را اسپنک می کرد به نظر می رسید این برای همیشه هست. من هیچوقت بخاطر پایان یک اسپنک ای قدر خوشحال نشدم. او سپس دستور داد که بایستم و همه لباسهایم را در بیاورم. من فکر کردم که میمیرم. من به او گفتم که می دانم که از او نافرمانی کرده ام و مستحق اسپنک هستم و متاسفم که او را نگران کردم ولی من دیگر نمی توانم تحمل کنم. او گفت که من می توانم و بیشتر دریافت خواهم کرد و اگر یک کلمه دیگر حرف بزنم یک اسپنک نافرمانی هم اضافه خواهد شد. من خفه شدم.در حالی که من لخت می شدم او صندلی کامپیوتر را برداشت و در وسط اتاق گذاشت سپس من را با دستم کشید و روی صندلی نشست و من را روی ران چپش قرار دادو و من را در آن وضعیت با پای راستش قفل کرد.سپس او یک اسپنک سخت به من داد.  من خیلی گریه کردم در حالیکه او از این طرف باسن به آن طرف می رفت تا سوزش درد را پخش کند سرانجام من تنها در آغوش او دراز کشیدم و تنبیهم را دریافت کردم. او برای من در مورد نافرمان بودن متقلب بودن و غیر قابل اعتماد بودن سخنرانی کرد.او یک لحظه مکث کرد تا به من اطلاع دهد که ضربات بیشتری را برای این که او را مجبور کردم تا کارش را ترک کند و مرا چک کند در یافت خواهم کرد او ادامه داد تا ما هر دو تحلیل رفته بودیم. سپس او من را به مقابل آینه فرستاد تا باسنم را نگاه کنم(او تا بحال این کار را نکرده بود) وقتی من در آینه نگاه کردم او گفت: می بینی چه اتفاقی برای زنهای نافرمان می افتد؟ سپس به من گفت آیا وقت زیادی که آنلاین بودم ارزش نتیجه آن را داشت؟ من گفتم که نه . او سپس من را به گوشه اتاق خواب فرستاد و گفت که باید همانجا بایستم تا او از کار به من تلفن کند و اجازه ترک کردن گوشه رابدهد. یک ساعت بعد ( من تا بحال اینقدر طولانی در گوشه نایستاده بودم) او تلفن کرد. سپس او به من گفت که یک قلم و کاغذ بیاورم و دستورات زیر را بنویسم
یک هقته محدودیت کامل در:
استفاده از کامپیوتر /اینترنت
تلویزیون/رادیو
تلفن
این محدودیت به محض اینکه من این متن را در کتاب تنبیه پست کردم شروع می شود.
در حالیکه من وقت اضافه زیادی دارم کارهای اضافه زیر اضافه می شود:
روز1-5: هر شب یک کمد را تمیز کنم وهر روز یکی از متنهای سایت نظام خانگی دوستانه را بنویسم. آنها بطور روزانه نعیین می شود
 روز 6: تمیز کردن کابینتهای آشپزخانه/ شامل شستن دیوارها.شنیدن سخنرانی از شوهرم و اسپنکهای اضافه بخاطر بزرگی نافرمانی
روز 7: تمیز کردن کمد و کابینت حمام و شستن و جارو کشیدن اتاق شوهر
 من سپس به رختخواب فرستاده شده.
***********
من امروز صبح با یک باسن سیاه و آبی و حساس بیدار شدم.شوهرم از اینکه من کبود نشدم به خودش مغرور بود اما فکر می کرد که من دیشب احتیاج به یک درس سخت داشتم.من اخیرا خیلی به خطر می افتادم. من خیلی احساس درد می کنم و برای چند روز آینده خواهم داشت و این یاد آوری بهای نافرمانی است.امروز صبح من صدای شوهرم را شنیدم که از کار به خانه برگشت دوش گرفت و قهوه صبحش را آماده کرد. من دیدم که او پشت میز صبحانه نشست و من رفتم و در مقابلش زانو زدم و معذرت خواهی کردم.سپس شروع به تشکر از او کردم با گذاشتن آلت او در دهانم. او معذرت خواهی من را پذیرفت و ما یک معاشقه عالی کردیم. من برای مدت طولانی در بهترین رفتار خواهم بود.من هیچ وقت نمی خواهم که شوهرم دوباره این کار را بکند. فکر می کنم که این نافرمانی من بود که باعث آن شد.من نمی خواهم او را اینطور به هراس اندازم.من یک درس سخت اما لازم در اطاعت کردن از شوهرم  و درستکار بودن با او گرفتم و او مرا از این مطمئن کرد که اگر اینطور نباشم عواقب آن خواهد بود.. من قرمز متواضع و مطیع هستم و رفتار من نتیجه این است که با من همانطور که عمل می کنم رفتار می شود.

Saturday, September 18, 2010

زهرا

با عرض سلام خدمت خوانندگان محترم وبلاگ
از اینکه مدتی نبودم ببخشید راستش بخاطر تعداد کم نظرات کمی دلسرد  شدم. لذا از خوانندگان خواهش می کنم نظر خود را بگذارند یکی از نظرات گفته بود که در صورت عدم استفاده از ف-ی_ل.ت/ر شکن تصویر برای ارسال نمایش داده نمی شود باید عرض کنم در صورت استفاده از نرم افزار فایر فاکس این مشکل پیش نمی آید ضمنا من لینک ف-ی_ل.ت/ر شکن را قبلا گذاشته ام.
اما در این پست برایتان یک داستان ایرانی می گذارم که البته شاید قبلا آن را خوانده باشید چون از یک وبلاگ بسته شده بر داشته ام امیدوارم خوشتان بیاید فقط نظر یادتان نرود
سلام
من وب ندارم اما منم اسپنگ میشم تازه عروسی کردیم و تا حالا ۳ تنبیه شدم
که میخوام یکیشو براتون بنویسم
-:اه چرا کار نمیکنه؟چشه ای خدا
همینطور داشتم به خودم غر میزدم اخه ابمیوه گیریم کار نمیکرد:
-: اگه علیرضا بفهمه پوستمو میکنه
یاد حرفاش افتادم
اخه یه بار چرخ گوشتمو گذاشتم کابینت پایین اب رفت توشو خراب شد چند روز پیش هم جارو برقی رو از پله ها انداختم بردیم عوض کردیم علی میگه:
-: مهم نیست اما این حواس پرتیه بی دقتیت مهمه اگه یه بار دیگه چیزی خراب شد نمیگذرم
این یکی که تقریبا 250 تومنه
داشتم غرغر میکردم که علی اومد زود جمش کردمو رفتم استقبالش
-:
سلام
-:
سلام گل ناناز من خوبی
-:
بله...
-:زهرا میشه یه شربت بیاری خستم ..
-:چایی بیارم نه نه قهوه خوردم تو ماشین گرم بود خنک باشه...
-:شربت اماده نداریم عزیز
-:
باشه اب پرتقال بگیر...
-:چی ؟با تعجب بابا اب پرتقال داریم که..اماده نیست ...
-:باشه یه دوش مشت میگیرم تو هم یه دوتا پرتقال بشور ابشو بگیر
-:
ای خدا چیکار کنم....
-:خوب کو؟
-:چی؟
-:ای حواس پرت ابمیوه دیگه؟
-:
میدونی من من نمیدونم چشه روشن نمیشه....نمیشه
-:دیشب که سالم بود
-:
اره و سرمو انداختم پایین...
-:خوب فهمیدم بازم زدی نابود کردی؟هان با توامااااااااااااااا
-:نه به خدا داشتم باهاش هویج خورد میکردم یهو هی تاب میخورد اما جون نداشت
راستش قبلش برقا هی ضعیف میشد گفتم حالا من اینا رو خورد کنم چیزیش نمیشه
-:
اره که کارات زود تموم بشه بشینی پای کامپیوتر اره؟ با توامااااا
 سرمو انداختم پایین اخه داشت راست میگفت
-:
خوب زهرا خانوم قرارمون چی بود؟
به گریه افتادم: تو رو خدا اسپنگم نکن درد داره
-:
باشه نمیکنم اما پولشو باید خودت بدی ...
-:من من که ندارم دادم واسه دانشگاه ...
-:
یه راهش اینه که تنبیه بشی یه راهشم اینه که تا جمعه پس فردا یه نوش تو خونه باشه چون به خاطر بی دقتیت گارانتی هم نداره یادته که گفتم دفترچشو گم نکنی گفتی چشم اما نبود که نبود خانوم با اشغالاو دفتر کهنه ها دادی رفت
-:
باشه میخرم ....
-:خوب باشه اما اگه نتونستی جمعه یه اسپنگ بد در انتظارته باشه؟
-:
باشه...
رفتم تو اتاقمو زنگ زدم به دوستام اما اونا نداشتن فکرم رسید به مادرم اون داره و حتما بهم میده
اما مادرم گفت پسندازشونو دادن یه سفر حج نوشتن...تا جمعه هی به اینو اون رو انداختم اما نشد که نشد
-:
خوب زهرا خانوم چی شد؟
با ناراحتی: جور نشد...می میشه تنبیهمممممممممم ...
-:نه خیر نه نمیگذرم بلکه خوبم تنبیهت میکنم
 ساعت 8 برپا زد چشام پر خواب بود 2 بار تنبیه شده بودم اما با دست
یه بار هم که کمربند بود 10 تا بیشتر نزد
-:
بیا تو اتاق خواب زود........ پاهام قوت نداشت برم جلو .. یالله ...دامنو دراوردم اما شرتم نه
خواستم در بیارم گفت لازم نیست خوشحال شدم بازم یه مانع بود خمم کرد رو پاش
-: 15
تا میزنم به خاطر اینکه تا اومدم نگفتیو لاپوشونی کردی
۱
 -:اییی نه
2
-:اوه اوف
۳.....۴.......۵.........
-: نه نزن
 6
اشتباه کردم
7
نهههههههه
..........8 ..............10............... 15
هق هق میکردم اما دردش زیادم نبود ذق ذق میکرد
-:
درش بیار فکر نمیکنی تموم شده باشه که؟
-:
نه.......... و زدم زیر گریه
-:بخواب رو تخت دستاتو بیار زیر سینه باسنتو بده بالا زود
و کمربندشو واکرد
-:علی نه لخت نه با اون نه درد داره
شترق بیمعطلی
-: ایییییییییییییییی مامانیییییییییی نه
2
-:ایییییییی خدا غلط.......۳........کردم.............. 4 ...................تو رو جون زهرا.............. 5
-:
معذرت نمیشنوم تکرار از اول ...
-:نه نه ببخشید ...
-:باشه میگذرم
-:............ 6 ..................ببخشید ..............7 ..................مردم غلط...................10 .................ایییی............13................ نه نه.............16.................. ببخشید علی تورو..............17.................خدا اوف اوف.......................20...............
گریه میکردم با تمام وجود ..
-:گریه میکنی نه نکن زوده...
-:چی؟
-:پاشو
-:چی؟چرا؟
-: نه دستتو میاری رو باسنت نه تکون میخوری فقط میشماری میخواستم بیشتر بزنم اما دلم سوخت اولین بارته 15 تا میزنم اگه قوانینو ندید بگیری هی اضافه میشه....
-:مگه باچی میخوای بزنی؟
-:ساکت الان میام
رفتو زود اومد همون اب میوه گیری دستش بود با کارد سیمشو از ته برید .....
-:با این...
-:علی نه نه تو رو خدا من من میمیرم باسنم تیکه تیکه میشه دیگه نمیشه نگاش کرد
...........اما نخیر گوش نداد که نداد
1
-:ایییییییییییییییییییییییی سوختم سوختم
-: نشنیدم بشماری دوباره یک
-:ای ای بابا جون دو اوف اوف............ 3..................... نه نه...................4.......................
 دستمو زدم روش از جام پا شدم ....
-:خم شو وگرنه
زدم زیر گریه اینقدر درد داشت که نگو میسوختم انگار اتیش زده بودن
-:............... 5 ....................تورو خدانه....................6................7 ..............10 .................ای ای مردم خدا................12 ......................15 ................
خواستم پاشم اما خمم کردو گفت: جریمت مونده!
-:...................... 16 ..........................ایییییییییی
دیگه نای التماس نداشتم فقط گریه میکردمو میشمردم
-:.................17..................... 18..................... 19...................... 20...........................
جلوی اینه نگاه کردم باسنم خط خطی بود جای خطا کبود بودو سیاه میسوخت
-:
خوب زهرا خانوم تا تو باشی بیدقتی نکنی برو تو رختخواب
اما نمیتونستم صاف وایسم باسنم کش میومد میسوخت کمکم کرد رفتم خوابیدم یه کم کرم ا+د اورد
-:تورو خدا نزن بهش وقتی کرم میمالی انگار نمک میپاشن روش
-:
صبر داشته باش الان خوب میشه سوزشش
........و کرمو مالید بهش از بیرون شام سفارش داد و عصرش رفت یه ابمیوه گیری نو خرید اون قبلی رو هم گذاشت تا هر وقت دیدمش یادش باشم
شب موقع خواب رومو به علی کردم گفتم :علییییییییی بلههه میشهه میشههه
-:
بله سیم ابمیوه گیری رو انداختم! بیرون بخواب خوشگله!
.......... و منو بوسید!